محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

سه ماهگی

سه ماه گذاشت از ورود شما فرشته عزیز .. هر روزش برام با تو قشنگ  و قشنگ تر میشه .. هر روزش تو متفاوت تر از دیروزی ... و این یعنی اینکه داری مرد میشی مرد مامانت ... اول از آرومی و صبوریت بگم که تکی ... اونقدر ماهی  که نگو ... اونقدر اروم و صبوری که دلم میخواد روزی هزار بار بخورمت ... اما فقط شکر میکنم خدا رو که اینقدر واسه داشتن تو برام سنگ تموم گذاشته ... چون تو بهترینی ...   و اما کارهای شما:: اول از همه که گردن میگیری هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررا شما موفق شدی بلاخره بعد از تلاشهای بسیار زیاد گردن بگیری و دیگه اولین قدم  برای به استقلال رسیدن و برداشتی ...     اینم مدرکش این اولین ت...
17 شهريور 1392

حمام یک تا سه ماهگی

گل پسرم همیشه دوست داری که قبل از حمام کمی لباساتو در بیارم و بازی کنی گاهی روغن مالی میشی و خیلی دوست داری که حسابی ماساژت بدم بدنتو کاملا شل میکنی و حسابی خوشت میاد ... گاهی هم همین طوری رهات میکنم تا حسابی بازی کنی .. تقریبا متوجه شدی که وقتی لخت میشی و بازی میکنی قراره بعدش بری آب بازی و تو هم عاشق آب بازی .... اینجا شما یکماهه بودی و قبل از حمام حسابی روغن مالی شدی و اینجا هم بعد از حمام اینجا هم میخواستی با تلاش دستاتو از حوله در بیاری و حالا بعد از دو ماه بزرگتر شدی .. اینجا  شما سه ماهه هستی قبل از حمام .. عاشق نگاه کردن به دوربین و ژست گرفتن ... بعد از کلی بازی کردن و دست و پا زدن پوشکت به این روز ...
16 شهريور 1392

عکس های دو تا سه ماهگی

اینجا حاضر شده بودیم بریم خونه مامان محبوبه عاشق این نیشخندهای نازتم گل پسرم دست خوردن که یکی از کارهای مورد علاقه شماست وقتی میخوام ازت عکس بندازم در هر حالتی باشی ساکت میشی و خیره میشی به دوربین حتی اگه بخوام یواشکی هم از کنارت بندازم بازم متوجه میشی ! مامان فکر کردی هر طرفی بری می فهمم میخوای عکس بندازی ماهان نگو یه دسته گل ... تر و تمیز و تپل و مپل   ...
10 شهريور 1392

تولد بابا

امسال اولین تولد بابایی بود که شما هم تشریف داشتی .. و با حضور خوشجلت جمع ما رو گرم تر میکردی .. اینم کیک تولد بابا حسین که خاله خاطره و عمو مهدی زحمت کشیده بودند .... اینم بابا حسین و گل پسر البته شما داشتی شیر میخوردی به خاطر عکس شیر شما نصفه مونده و شما هم بی اعصاب شدی .... اینجا هم که مثل همیشه آروم و صبور ... اینم بابا حسین ... بابایی هم سرما خورده بود اینم مرد کوچولوی مامان که تازگیها یاد گرفته شدیدا با دستای خوشجلش بازی کنه ...
9 شهريور 1392

دومین روز تولد و ترخیص از بیمارستان

اینجا دومین روزی است که شما فرشته زمینی شدی ... از بیمارستان ساعت ٨ صبح به لطف خانم دکتر حنطوش زاده مرخص شدیم ولی وقتی به بابا حسین زنگ زدیم بیاد ما رو ببره خواب بود اما بلاخره تا ساعت ١٠ اومد دنبالمون ....قرار بود بریم خونه مامان محبوبه ...اینم اولین عکس خونه مامان محبوبه ... اینجا هم درب ورودی خونه مامان محبوبه و شما بغل عمو مهدی هستید .. خاله و دایی  اینها هم به یمن ورود شما اومده بودند ... اینجا هم بابا حسین و عمو مهدی حیاط خونه مامان محبوبه اینا .... و اونم گوسفند نازنین که برای پا قدم پر خیرو برکتت قربونی شد ... و بازم خواب ناز و آروم شما کوچولو... محمد ماهان و بابا حسین ... عکس بالایی هم که خ...
9 شهريور 1392

اولین سرماخوردگی

پسر عزیزم چند روزی بود که سرفه میکردی ..صبحها چشمات بی حال بود و شبها توی خواب غر میزدی .. مامانی دیروز دیگه دلش طافت نیاورد و با بابا حسین رفتیم دکتر ... کمی سرماخورده بودی ... خدا رو شکر گلوت فقط کمی قرمز شده بود و به موقع دکتر رفتیم ... وزن شما هم مثل همیشه عالی بود قربونت برم دکتر از همه چیز شما راضی است گل پسرم .... وزن شما در دو ماه و بیست و یک روزگی ٥٨٠٠ بود .. خدا رو شکر ... تو همیشه بهترینی زودتر خوب شو... البته شما از یاسمن خانم گرفتید اول اون سرما خورده بود اونقدر اومددورت تا ویروسه کار خودشو کرد .. لطفا هر دوتاتون زود خوب شید ..     ...
6 شهريور 1392